دنیاست دیگه......!!!!!
(این وبلاگ تعطیل شد برای همیشه)
اي مطلع شرق تغزل ٬چشمهايت
خورشيدها سر مي زند از پيش پايت
اي عطرتو از آسمان نيلوفري تر
پيجيده در هرم نفسهايم ٬هوايت
آيينه موسيقي چشم تو ٬باران
پژواك رنگ و بوي گل ٬موج صدايت
با دستهايت پل زدي اي نبض آبي
بر شانه هاي من ٬ پلي تا بينهايت
پس دست كم بگذار تا روزمبادا
در چشم من باقي بماند جاي پايت
رنده ياد دكتر قيصر امين پور
دلم
آشيان پرستوهاي مهاجر است
كه هر صبحدم از روزنه چشمهايم،
به قصد چيدن ستاره هاي آرزو
بال ميگشايند
و شبانگاه خسته و نوميد،
ساكت و آرام
به خانه باز ميگردند.
پلك بر هم نمي گذارم
چرا كه پرنده ها چون من
از حبس بيزارند.
آري
همين كه بندي اين دل اند
برايشان كافيست.
بر آنم تا از دل برانمشان،
آخر چشمانم خيره بر ماه
كه در بدرقه آن قاصدك
سالهاست زمين گيرند.
ديگر تاب ماندن ندارند.
نگاه كن
خواهي ديد ستارگان
درخيسي پنهانشان پر شور مي رقصند
و پلكهايم چقدر سست و ملتهبند.
ديگر اين گوشهارا با آوازهاي غريب الفتي نيست.
بايدرفت.
پرستوها بازخواهند گشت... .
عاشقانه
ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام ديگر ز دردی بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بيقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
فروغ فرخزاد
.jpg)
میدانم که میآیی
چه غم دارم ز تنهایی
میباری چو ابر بهار
میشویی از دل غبار
میتابی چون آفتاب
میربایی از دیده خواب
میرسد با بانگ صبح از سوی او
آن نسیم جانفزای کوی او
گر دل من بیقراری میکند
او بهارست و بهاری میکند
میدانم که میآیی
چه غم دارم ز تنهایی
شب هجران شود کوتاه
رسد صبح امید از راه...
گاه می اندیشم ،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را
- بی قید -
و تکان دادن دستت که ،
- مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر را که ،
- عجیب !
عاقبت مرد؟
-افسوس !
- کاشکی می دیدم
من به خود می گویم :
« چه کسی باور کرد
«جنگل جان مرا
« آتش عشق تو خاکستر کرد؟
حمید مصدق